تبليغاتX
خلوت من و پسرانم
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق ... تا بگو یم شرح درد اشتیاق
 

پسرم نیما

امروز نه ساله می شود

امشب نه ستاره

روشن تر از هر شب

آسمان قلب مرا تسخیر می کنند

 آرزو هایم

تنها به یاد اوست که امشب بلند می شوند

تنها با یاد او

امروز

 زمستانی تربن روز فصلها

 آفتابی بود

تنها به خاطر چشمهای سیاه اوست

که امشب یقین دارم

روزی از تمام روز های دور مانده از چشم هایش دور خواهم شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:7  توسط پدر  | 

 

پشت پنجره ایستادم

تا سیری ناپذیر نگاهت کنم

می دانستم اگر پنجره بگشایم

یخ روزگار سردمان

در چشم های تو

اشک می شود

می دانستم

وقتی برای آغوش گرفتنت بال میزنم

ممکن است

راز نهفته در نجابت گوشه گیر تو برملا شود

میدانستم 

 به تنهایی خو گرفته ات نباید خدشه ای بخورد

هر چند شوق در چشمهای من

غصه دار

 اشک شد  ؛  چکید

...................

 حیاط مدرسه خالی است

بچه ها به کلاس هایشان رفتند

چشمهای من 

پشت پنجره ماند

منتظر زنگ سیاحت ام

پسرم روبری همین دیوار با دوستش حرف خواهد زد

پسرم با لباس زرد یک دستش

از همین شیر دوم آب خواهد خورد

پسرم همین جا

در مقابل چشمهای من بزرگ خواهد شد .....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:58  توسط پدر  | 

 

بخاطر بغض هایت

بخاطر حزن غریب تو

وقتی به تماشای کوچه ایستاده ائی

وکسی را که میخواهی نمی آید

بخاطر تنهایی بزرگ تو

داغی است بر دلم

که اقیانوس آبها

تسلی ایم نمیدهد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 23:7  توسط پدر  | 

مدتهاست شما را نمی بینم

بهانه هایتان را به من نمی گوئید

زنگ هم نمی زنید که امشب

چه چیز باید برایتان بخرم

نمی دانم .........

روزی که به انتهای این فصل میرسیم

احساس معصومتان چقدر مجروح است ؟

..............................................

تلفن مشترک مورد نظر

روزهاست که خاموش است

من نگرانم ..........

" خاری به پایتان نرود؟.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:41  توسط پدر  | 

 

پسر ناز کوچکم

می دانم هنوز نوشته های مرا نمیخوانی

امسال هم

چشمهای درشت سیاهت

با احساس عاشق

چشمهان مشتاقم

که بالیدنت را به تحسین نشسته اند

در هم گره نخــــــــــورد

در هشتمین سال تولدت

باز خرسنگ ها  ی فاصله

بوسه های مرا  فرصت نداد

بر گونه های پر طراوت تو بنشینند

تولدت همیشه در تمام لحظه ها مبارک  باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:54  توسط پدر  | 

یک مطلب تو یکی از وبلاگها دیدم . که بدرد امیر میخوره : با استفاده از این روش میشه سرعت دریافت(دانلود) اطلاعات از طریق اینترنت رو در مرورگر اینترنت اکسپلورر تا چندین برابر افزایش داد.

برای بالا بردن سرعت دانلود
:
1-
بر روی جای خالی از دسکتاپ راست کلیک کنید و Properties را انتخاب کنید
.
2-
تب Desktop رو انتخاب کنید
.
3-
بر روی دکمه Customize Desktop کلیک کنید
.
4-
در پنجره باز شده به تب Web بروید
.
5-
بر روی دکمه Properties کلیک کنید
.
6-
در پنجره باز شده به تب Download بروید
.
7-
تیک گزینه Limit hard-disk usagefor this page to رو بزنید
.
8-
بعد در مقدار فیلد Kilobytes رو به عدد 9.000 تغییر دهید
.
9- OK
رو بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:49  توسط پدر  | 

آقا پسر های گل من حالشون خوبه ؟ مگه قرار نبود امیر آقا بیای و تو وبلاگ خودت مطلب بنویسی پس چی شد ؟ مگه قرار نبود بیای فرم و قالب وبلاگ رو عوض کنی ؟من که هنوز منتظرم . از قدیم گفتن مرد و قولش .امروز که تقویم رو نگاه میکردم دیدم ۱۸ شهریور شده و ما هنوز نتوانستیم چند روز با هم مسافرتی چیزی بریم . راستی دو تا پسرهای گل من حاضرید چند روز بریم و کنار دریایی یا کوهی  یا جنگلی با شیم ؟می تونیم اخر  هفته مثلا پنجشنبه بریم شمال  یا می تونیم بریم قلعه بابک  هر کجا که فکر می کنید خوش میگذره . خلاصه بابا  از همن الان آماده گی شو اعلام میکنه.دیر بشه و من نتونم برنامه ریزی کنم تقصیرش با شما. خواستید می تونیم جلفا هم بریم یادته سال قبل یک شبی هم رفتیم تو مهمانسرای ایرانگردی جلفا موندیم انجا هم بد نیست . زود زود به من جواب بده  باشه گلم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 19:57  توسط پدر  | 

برای نیما جون خوشگلم یک قصه پیدا کردم که میخو ام اینجا بزارم شاید داداشش براش بخونه . میخوانی داداش خوشگله این قصه رو برای نیما کوچلو؟

روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آميز رسید.

 

 خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر كه از اين آب بنوشد كوچك مي شود.

اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید.  خرگوش به اندازه ی یک مورچه، كوچك شد.

خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسيد: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم .

زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولي تو توجه نكردي.

خرگوش پرسيد: حالا چه کار کنم؟

 زنبورگفت : توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.

خرگوش پرسيد: حالا باید چکار کنم ؟

زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.

خرگوش شروع به خواندن معما کرد .

معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟

خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم، آن ابر است .

 

 با گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود كنار رفت و آنها داخل يك راهرو شدند ولي اتنهاي راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روي ديوار نوشته شده بود .

معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟

خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است.

 

 با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم كنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود.

زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی. خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از زنبور تشکر کرد. 

 زنبور گفت حالا راز چشمه را فهمیدی ؟

 خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می کردم و چون مرا آگاه كرده بودي نبايد از آب چشمه می نوشیدم .

من ياد گرفتم كه به نصيحت دلسوزانه بزرگتران توجه كنم و به حرف آنها اعتماد كنم تا دچار مشكلي نشوم . آري راز چشمه اعتماد بود

 

 این قصه رو یک داداش خوب ۹ ساله نوشته اسمش هم امیر حسین کریمی ۹ ساله از شیراز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:59  توسط پدر  | 

می دونم که باید صبور باشم . می دونم که نباید بی تابی کنم . با این که هفته هاست که ندیده امتان با این حال دارم صبر میکنم . میدونم که عاقبت شما پسران خوشگلم رو تو فضائی دوست داشتنی خواهم دید. میدونم که این کدورت آن  قدر بی ارزش خواهد شد که  آن کس به شما اجازه بده که به بودن و داشتن پدر ی  که هر لحظه به یاد شماست ایمان بیارید . شاید  کسی سعی میکنه که شما رو نسبت به من سرد کنه . شاید کسی نمیخواد  وقتی نمیتونه به داشتن و تصاحب کسی فکر کنه شما رو هم از داشتن آن کس که پدر شماست  محروم کنه . شاید بنظرش میرسه که اینجوری من عذاب بیشتر ی میکشم و اون میتونه لذت ببره . هر چی هست ا نقدر بی اساس هست که من بتوانم درک کنم . کاش  زندگی اینجوری پیش نمی رفت و من و شما در کنار هم بودیم . کاش می توانستم باور کنم که شما غصه دار من نیستید و این میتونست کمی  منو ارام کنه . می دونم  که برای تو امیر گلم عنوان بچه طلاق بودن چقدر دردناکه . ولی عزیز دلم زندگی خیلی پیچیده است و ما همیشه نمیتوانیم از عهده حل همه پیچیده گی هاش بر بیائیم . شاید این تنها  راه برای آرامش گمشده در آن چهار دیواری بود .  تو ‌‌‌. نیما و من این توان رو  داریم که همیشه در کنار هم باشیم . من با اینکه از شما جدا زندگی میکنم روحم با شماست . و می دونید که هر لحظه که شما اراده کنید من در کنار شما قرار میگیرم . آسوده باش . با من حرف بزن . همیجا برایم بنویس . هر کلامی که بنظرت میاد که باید به من بگی و نمیتونی به کس دیگه ای بگی . 

                                                                  بابا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:1  توسط پدر  | 

 

 

 

پنجم شهریور تولد پسرم امیر  بود . دوست داشتم که می توانستم در کنارش باشم . باهم کیک تولدش را قاچ میکردیم و در جمعی پر از عاطفه و امیدواری به آینده  ، در کنار عزیزان دیگر ،  دقایق  را    به شادمانی تولدی دلنشین   میهمان میکردیم .اما چنین نشد . من تبریک تولد ام را  از سر کوچه به سوی پنجره ای که روشن بود  روانه کردم و آمدم  وآرزو کردم بتوانم همچنان پدر باشم .  گرچه نمی توانستم در کنارشان باشم .

 

 

 ماهها به انتظار تو ماندم

تو آمدی

من فراموش کردم که تنهایم

تو آمدی

من باور کردم که یاورم بزرگ خواهد شد

و آن سان که من زیسته بودم

                                نخواهد زیست

می دانستم که مهربانیم چنان شعله ور است

که تو سردت نخواهد شد

می بالیدم که پدر شده ام

می خواستم تمام روز

دستهای کوچکت را به من دهی

تا نخستین گامهای تو

استواری را بیاموزند

می خواستم

آسوده گی را

با رنجی که میبرم

تو

 لمس میکردی

هنوز هم می دانم

که تو

 یاوری

تو مرا یاری خواهی داد

که کدورت بین ما   که بیگانه گشته ایم

ترا نیـــــــــازارد

 

امیر جان . پسر گلم  . تولدت  مبارک

 

 پی نوشت: این آقا پسر گل برای خودش سایت داره  میتونید تو لیست پیوند ها سری بهش بزنید.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:15  توسط پدر  |